تبليغاتX
تو را میسپارم به مینای مهتاب
تو را میسپارم به مینای مهتاب
تو را میسپارم به مینای مهتاب

روایت راوی :
آنچه می خوانید افسانه نیست! تاریخ نیست! زمان دوری نیست. ببینید! زمان حالا و اکنون است . رنج زیستن زنی است شیعه، که هرگز شیعه بودنش را در تعفن ندانستن و نفهمیدن خرج نکرده. نفهمیدند و نخواهند فهمید و این چندان هم مهم نمینماید. مهم این است که روزهایی سخت و سنگین را که با نخواستن سپری کرده حالا دارد با خودش و همبازیان فرشته اش تقسیم میکند. سخن از رنجهای نهان است. رنجی سنگین و تبدار! من اما شاکی ام یا متهم ؟ نمیدانم ... قضات عادل کیانند؟ این چندان برای من مهم نیست مهم این است که حالا هستم و مینویسم تا دخترم سارا که پاکی مریم عذرا را دارد و پسرم ایمان که معصومیت را در حماقت نمیبیند و گوسفند وار نمیزید که هر چه دیگران بلغور کنند، نشخوار کند. بدانند و ریشه ی هر چه جهل درونی است را بسوزانند. چاه میخواستم . چاه ... گشتم، نبود علی جان! آن چاه کجا بود؟ که تو غم نان و آب نداشتی. غمت، غم زمانت بود و مردمت! چاه بسیار بود اما ... خندق بلا بود. گریختم. هراسان. همه جا چاههای متعفن زمینی. چاههایی که بشر به حماقت نیازش آنها را آلوده بود ... آدمیان جانم خراشیدند و روحم را شرحه شرحه. سخت نفس میکشیدم و مجنون وار به بیابان آواره شدم . در بیابان خوابم برد اما ... خواب دیدم. گفتید کلبه ای بنا کن ! گفتم اما این رسم ابراهیم بود! من؟ ای وای بر من! اما امر، امر شما بود. نیازی به خشت خام نبود آب هم نخواستم.
کلبه ای ساختم به نام نامی فاطمه "حورا " میهمانان این کلبه گلهای باران زده ای هستند که میایند و به یمن باران رحمت شما آنقدر بارانی می شوند که من هر بار رنگین کمانی را میبینم که پس از باران اینجا آغاز میشود و حالا خوب میدانم که از سر چه بود این خواستن شما . برای من نبود که گلهایی را خواستید به این جا بخوانید که نیاز به باران شما داشتند . همه منتظرند و بارانی بانو! کیست که ادعا کند بدون نام و رسم شما ... آرام میزید و آرام می میرد ... و این منه شقایق که حالا با همبازیان فرشته ام یکجا جمع شده ایم دو دست به رسم عشق و ادب بر هم گذاشته! کلبه اتان را هر از گاهی آب و جارو میکنیم. درب این کلبه هرگز بسته نیست بانوی مهتاب و عقیق و آیینه

* * *
هفتم / مهر / هشتاد و پنج - DUBAI

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

گلواژه هاي جناب اسماعيل آزادي

با شقايق
رنگ سرخي
جوهر جانان گرفت
نور مهتاب
شب درخشيد
جلوه از عرفان گرفت
اين قلم فاخر بماند
گر خرد ايمان گرفت
سنگ عقل
بر جام مينايي مباد
چون که نقش از
باده و ايوان گرفت
زين قلم
بي عشق و مستي را چکار
از ازل پيمانه ريخت
با دخت رز پيمان گرفت
ن والقلم و ما یسطرون
گلای بارون زده ی من
لينکهاي روزانه
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
عرفان نظر آهاری

Image and video hosting by TinyPic 

اين همه گندم، اين همه کشتزارهای طلايی، اين همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد. اين همه گنج آويخته بر درخت، اين همه ريشه در خاک را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد. اين همه مرغ هوا و اين همه ماهی دريا، اين همه زنده بر زمين را که می خورد؟ آدم است ، آدم است که می خورد.

هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبيل ها و سفره ها پر می شود، اما آدم گرسنه است. آدم هميشه گرسنه است. دست های ميکائيل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی. اما چشم های آدمی هميشه نگران بود. دست هايش خالی و دهانش باز.
ميکائيل به خدا گفت:

خسته ام ، خسته ام از اين آدم ها که هيچ وقت سير نمی شوند. خدايا چقدر نان لازم است تا آدمی سير شود؟ چقدر !

خداوند به ميکائيل گفت:

آنچه آدمی را سير می کند نان نيست، نور است. تو مامور آن هستی که نان بياوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند.

ميکائيل راز نان و نور را به فرشته ای گفت و او نيز به فرشته ای ديگر و هر فرشته به فرشته ديگری تا آنکه همه ی هفت آسمان اين راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نان و نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.

اما آدم، هميشه شتاب مي کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد و نفهميد نوری که آدمی را سير می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه. او ماه را خورد و ستار ها را يکی يکی بلعيد. اما باز هم گرسنه بود.

خداوند به جبرئيل گفت:

سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدايت بگذار ... و گفت: هر کس بر سر اين سفره بنشيند، سير خواهد شد.

سفره ی خدا گسترده شد؛ از اين سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدايت پا گذاشتند. آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر اين سفره نشست و لقمه ای نور برداشت و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدايت نوشيد و هر که او را ديد چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دويد.

سفره ی خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است. ميکائيل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربايند. ميکائيل گريه می کند و می گويد:

کاش می دانستيد، کاش می دانستيد که نور از نان بهتر است.

Image and video hosting by TinyPic

شیطان

اندازه ی یک حبّه قند است ... گاهی می افتد توی فنجان ِ دل ِ ما ... حل می شود آرام آرام ... بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم ... و روحمان سر می کشد آن را ... آن چای شیرین را ... شیطان ِ زهرآگین ِ دیرین را ... آن وقت او خون می شود در خانه تن ... می چرخد و می گردد و می ماند آنجا ... او می شود من...



*
و چقدر همه چیز عجیب است

 

انصافا !! این چینی های دوست داشتنی و زرنگ به همون اندازه که در تولیدات اجناس و کالاهاشون نافرم و بی سر و سلیقه عمل میکنند برای افتتاحیه ی المپیک شاهکار کردند ...

جناب خیابانی ! این همه نگین دیدن بعضی چیزا برای ملت قهرمان و فهیم و- صد البته مظلوم ما- جالب نیست و جیزه !!! شما مگه دیدین که میگین ؟ !!!! ...

Image and video hosting by TinyPic


آه کشیدن از سر بی تویی هم بد دردی شده این روزها ...

نه که تو نباشی ... تو هستی ... این منم که گهگاه نیستم ... گهگاه میروم رد کار خودم و گم میشوم در خلوت شقایقهای خاکستر نشین ... از من نرنج ! این گهگاه نبودنم هم به قیمت خون دلم تمام میشود ... به کباب شدن جگرم ... این روزها بعضیها ساز بینوایی میزنند ... صدای سازشان که میاید دلم به حالشان ریش میشود، نی زنی که بینا دل بود از سر کوچه رد شد همین حالا ... وه از این واگویه های نی ... گریه ام میگیرد ... سکوت میکنم ...

نپرس چرا سکوت ؟ این که مهم نیست ... رنگش که بیرنگ نیست! تو خودت به سکوت من رنگ پاشیدی آن روز ... از همان روز بود که سکوت، سرمایه ی جاودانی ِ من شد... یادت هست؟ ... چقدر واژه در قاموس تنهایی داشتم که با حضور تو تقسیم کنم ... یکریز گفتم ... آنقدر که خودم هم متحیر شدم ... چرا تمام نمیشدند ؟ ... تو انگار فهمیده بودی که من از سکوت هیچ نمیدانم و فقط گفتن آموخته ام ... لوحی به من بخشیدی به رسم امانت ... بر لوح اما، هیچ واژه ای نبود ... هیچ واژه ای ... 

بغضم را دوباره میخورم ... 

 


این روزها خدایگان استدلال و منطق کثیرند و وافر،

                                    به این نتیجه رسیده ام که من یکی دیگر خدایی نکنم !

این روزها تلویزیون تصاویری از بزرگترها را به وفور نشان میدهد که در حال زحمت و تلاشند و آنوقت کوچکترهای ِ پای تلویزیون آنقدر خسته اند ... آنقدر خسته اند و آنقدر خسته ... که یا زود خوابشان میبرد و یا بیدار میمانند و هی فکر میکنند که چقدر همه چیز دارد خوب میشود و دلشان خوش میشود و خیالشان آسوده ...

این روزها اخبار مجبور است که شبیه مسکن عمل کند ... 

شایعه شده که قرار است کوچکترهای بی سر و سامان به سر و سامانی برسند ... قرار است اتفاقهای مهمی بیفتد، کوچکترها همه خودکار به دست پرسشنامه پر میکنند و در روزهای معینی میروند که امیدوار شوند به آینده ... گفته اند تقلب نکنید تا شکلات بگیرید ... این راهکار خوبی است برای آنکه کوچکترها یاد بگیرند دروغگو نباشند ... این روزها " بازی ِ از این جیب به اون جیب " بازی ِ روز شده - این بازی از این قرار است که کوچکترها و بزرگترها با هم بازی میکنند. به این شکل که بزرگترها پول کوچکترها را از این جیبشان در میاورند و در جیب دیگرشان میگذارند، حالا اتفاقی ممکن است این وسط کمی از پولها گم یا جا به جا بشود -

این روزها چراغهای خانه ها را میبرند به مسجدها ،

                                      آن هم نه مسجدهای محل که مسجدهای محله های دورتر!

این روزها کوچکترها به بازیچه ها دلخوشند ... و از بس که قادر به استفاده ی صحیح از دارایی های مسلم خودشان نیستند، بزرگترها مجبور شده اند پا در میانی کنند و زمام کل امور را در دست گیرند از سر ِ همین کوچکترها را تشویق به خواندن دعای کمیل میکنند تا خدا کوچکترها را بیامرزد و ببخشد که آنقدر دست و پا گیر بزرگترها میشوند ... و چقدر و چقدر و چقدر، همه چیز در صحت و سلامت میگذرد و هر کسی در جای خود مشغول انجام وظیفه است ... این روزها کوچکترها وقتی برای خواندن دعای باران میروند چتر نمیبرند و بزرگترها هم که ... ، ... ، ... اصلا هیچی ... ادامه ندارد.

این روزها بعضیهای دیگر بیمارگونه عمل میکنند و گله میکنند ... و شکایت میکنند و دلشان میخواهد هی حرف بزنند و مدام بهانه میگیرند ... و آنقدر زبان درازی میکنند و نق میزنند به جان بزرگترها تا اسمشان خط بخورد و شناسنامه اشان باطل شود ... این حق مسلم آنهاست نه چیز دیگری !

این روزها گلوی بزرگترها پاره شد از بس گفتند: کو فقر ؟ کو فحشا ؟

امروز در کوچه ی بی غیرتی حراج کلاه بود ...

این روزها گل انصاف، وا نشده پرپر میشود ... این روزها واژه ها همه شیک شده اند و خواستنی و خوردنی ... معانی و تفسیر و عمل به کار خیلیها نمیاید ... این روزها نوزادان بیشتر از گذشته به همه چیز زمین اعتراض دارند اما مشتهای گره کرده ی آنها هم دیگر به کار نمیاید ... این روزها از سرزمینهای دیگر دلشان میخواهد که بفهمند بالاخره در این سرزمین کمبود بنزین هست یا نیست ... و اگر نیست کوچکترها، آخر به چگونه دردی مبتلا شده اند که این همه در صف میاستند ... این روزها همه ی ایده ها و برنامه های بزرکترها روی کاغذ پیاده میشود و آنقدر این پیاده روی ، روی کاغذها ادامه دارد که برنامه ها به عمل نرسیده خسته میشوند و ناکام میمانند تا ... تا بزرگترهای بعدی بیایند و بگویند بزرگترهای قبلی کار را خراب کرده بودند و ما مشغول ترمیم و بهبود اوضاع هستیم ...

این روزها مردیم و زنده شدیم و هیچ جای کارمان درست نشد که نشد ... این روزها آخر دنیا شده ! ... این آخری هنوز مشخص نیست ... چرا که از خیلی وقت پیش خیلیها میگفتند :  آخر دنیاست ...

یعنی حالا دارد آخر دنیا میشود ، شده است یا قرار است که بشود؟ ... 



*

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!