تبليغاتX
بال ترمه ای پروانه

 

بهارسال۱۳۴۷ توی یه روز شسته و رفته بارونی برای اولین بار چشمم به زمین افتاد و زمینیا!

زمین برام ناآشنا و غریب بود!  نمیدونم اول روحم متولد شد یا جسمم؟ اما به هر حال فقط برای جسمم اسم گذاشتند ... بخاطر همین بی قیدی بزرگترا من نمی دونستم روحم رو با چه اسمی بخونم تا هر وقت میخوام حاضر بشه! روح منم همیشه بدون اجازه می پرید وسط صحنه ! و همین ظهور ناگهانی بعضی وقتا دچار دردسرم میکرد.

همه چیز واسم غریب بود ... صداها درهم و برهم ... من معنی هیچکدومشون رو نمی فهمیدم! از این صداها هراس می کردم و شیون سر می دادم! همیشه مشتهام گره کرده بود من به همه چیز زمین معترض بودم اما هیچکس صدای اعتراض منو نمی شنید! از همون روز اول فهمیدم که اینا زبون منو نمی فهمن! یاد گرفتم که هر چی می خوام گریه کنم! تا گریه میکردم دستپاچه می شدن و می دویدن به طرف من!

از خاطرات اونروز چیز زیادی برام نگفتن ...  فقط میدونم  خیلی خیلی ریز و ضعیف بودم!  اونقدر که اونا باصطلاح نمی تونستن منو " قنداقی" کنن!

مامانم زنی معصوم و ساده دل و خونه دار! خوشگل و سفید رو تپل و لپ گلی و ملوس با چشمایی به رنگ دريا و زبونی شیرین که فاتح همه ی دلا بود! به مردا "داداش" و به زنها " آبجی" میگفت واسه ی همین ما صاحب هزاران هزار خاله و دایی بودیم! که من آخرش سر درنیاوردم این همه خاله و دایی رو توی کدوم شجره نامه جا بدم! این بود که تصمیم گرفتم اصلا شجره نامه ای نداشته باشم.

دست پخت مامانی رو دوست داشتم هر چند شبیه غذاهای بهشت نبود ! اما دستپخت زمینی خوشمزه ای داشت! موقع غذا خوردن یواشکی زیر لبی شروع میکردم با خدا پچ پچ کردن و کلی گلگی می کردم که خدا جونم نمیشد یه ذره از اون غذاها هم واسم می ذاشتی تو کوله پشتی ام؟ این یواشکی حرف زدن و پچ پچ کردن و در گوشی حرف زدن با خدا مثل اینکه به مذاق مامان خوش نمی اومد چون با تعجب به آقا جونم می گفت: باز این دختره خل شد! منم واسه اینکه نگرانش نکنم! بلند می گفتم: الحمدلله! اینو از توی گوله پشتیم که خدا بهم داده بود پیدا کرده بودم! مامانم ذوق میکرد و میگفت: آفرین دخترم! خانوم باش! گر چه من معنی خانوم بودن و  وقتی پنج سالم شد تازه فهیمدم!  

خانوم بودن یعنی: زیر لبی حرف نزن! تند تند و خیلی حرف نزن! من اینا رو فهمیدم ! ولی نمیدونم چرا هیچوقت رعایت نکردم! شاید واسه همینا بود که خانوم نمیشدم !

و اما آقا جونم مردی متمول و دیکتاتور! که حرف حرف خودش بود. حاج آقای محله بود و بزرگ همسایه و فامیل ... امین مردم بود و به قول مامان توی خیر و شر مردم دخیل بود! ... اما توی خونه کم حرف میزد! یا کتاب می خوند یا می خوابید یا تلویزیون نگاه می کرد اونم اخبار که من همیشه بدم میومد  ... آقا جونمم خوشگل بود! فکر نکنین الکی میگما! چشماش عسلی بود! قد و قامتش بلند و صورتش خندون!  البته جلوی مهمونا و غریبه ها بیشتر  اما وقتی تو خونه به زور هم میخندید واسه ما خوشگل می شد! 

سه تا داداشی داشتم ... 

داداش اولیه عزیز دردونه ی آقا جون و مامان و کاملا از خود متشکر! پرو پرو حق همه رو می خورد البته بهش این اجازه رو  می دادن که بخوره ! مهربون بود اما زود عصبانی می شد بعدشم پشیمون! چشماش عسلی با مژه هایی بلند و پوستش سبزه بود و قد و قامتش بلند! خوشگل بوداااا نمیدونم اون موقع ها دخترا براش می مردن یا نه! عقلم به این چیزا قد نمیداد ّ ... فقط یادمه زن داداشم که همون موقعها افتاد توی تله اش عاشقش شد!! من نمیفهیدم این عاشقی چیه! و چه معنی و مفهمومی داره! کمی که فضولی کردم فهمیدم! کار زیاد سختی نبود !!

واسه اینکه هر دوشون دیگه درس نخوندن ! زنداداشم سوم راهنمایی بود و داداشم کلاس یازدهم ... و تمام ! به این میگفتند ترک تحصیل ! یادمه وقتی کشف کردم که عاشقی یعنی: ترک تحصیل کردن ! عمه خانوم اینا خونمون بودن و طبق معمول همه ی عمه خانوما که حق مسلم خود می دونن سری تو سرا در آرن گوشه چشمی واسم نازک کرد و با گفتن این جمله که واسه بچه خوب نیست این چیزا رو بگه! آقا جونم و دعوت به اظهار نظر کرد که بله ... این حرفا چیه دختر؟

لجم گرفت ... از همه شون!  مونده بودم بالاخره خانومم یا بچه! وقتی که دویدم طرف آشپزخونه و از مامان پرسیدم . از جواب مامانم بیشتر گیج شدم که هیچکدوم ! نه خانومی نه بچه ! قاطی کردم اساسی . نمیدونم حواسش نبود یا اینکه واقعا گفت اما من رنجیده بودم رفتم یه گوشه نشستم و شروع کردم به فکر کردن که آخه بابا این جوری که نمی شه یا باید خانوم باشم یا بچه ! وقتی بعد از کلنجار رفتن به نتیجه ای نرسیدم! یه لگد محکم زدم به توپ وسط حیاط !

توپ بیخبر از همه جا رفت و محکم خورد تو صورت دختر عمه و واویلا ! ...  صدای گریه اش عمه خانوم و بقیه رو کشوند طرف حیاط ... حالا هی من میخوام براشون حرف بزنم و توضیح بدم هی یادم میفته که باید خانوم باشم ! دیدم نمیشه ! یعنی نمیذاشتن حرف بزنم ! آخرش گفتم : بابا خوب من بچه ام ... بچه دیگه ... و با این حرف حسابی عمه خانوم خجالت دادم ... که دست از غر غر کردنش ور داره !

داداشی دومیم ساکت و صبور و همیشه در خود فرو رفته! بعضی وقتا که به موضوعی می خندید آدم حس می کرد اون مسئله ی خاص چقدر خنده دار بوده! اینه که من کلی ذوق میکردم و الکی الکی بلند بلند می خندیدم! توی دنیای خودش بود هر کی میدیدش می گفت : این با خودشم قهره ! بلد نیست حرف بزنه؟ اما اینطوری نبود! مظلوم بود! ناز بود ... دوسش داشتم ! به هیشکی کاری نداشت ... چشماش خوشگلتر از همه بود! آبی و سبز و عسلی و ... تیله ای بود! همه رنگ موج میزد !

و اما داداش سومیم که ته تغاری خونه محسوب می شد ... لنگه ی اولی بود اما قدرت جولان دادنش کمتر از اون یکی بود ... ما دو تا همیشه با هم در تضاد و بجنگ و بجنگ بودیم ! بعضی وقتا کتکی نوش جان می کردم که بیا و ببین!  لنگ و لگد بود که به سر و صورتم اصابت می کرد! دردم می گرفت اما بیشتر وقتا کم! ولی من ناچار بودم موذیانه حالشو بگیرم ! این بود که بدون هیچ نقشه ی قبلی یه نفس عمیق می کشیدم و بعد آی ی ی ی ی مردم ... و بعد کمی سکوت و بعدش مثلا نفسم قطع می شد! این می شد که بزرگترها مخصوصا مامان با ناله و نفرین بر سر و صورت زنان می دوید سمت ما و دستاشو توی هوا به برادرم با تهدید نشون میداد که خدا بگم چیکارت کنه پسر! کشتیش!!! اون بیچاره هم پا به فرار می گذاشت ... اولا باورش می شد و می ترسید بعدها که کم کم از نقشه های حیله گرانه ی من سر درآورد اولش میاستاد و هی قسم می خورد که دروغ می گه ! وقتی میدید تلاشها و ضجه هاش اثری نداره پا به فرار میذاشت!

(چقدر پست بودم من خدا ... یعنی منو میبخشی داداشی؟ !! الهی بمیرم! اما دیگه کار از کار گذشته! " تو جایزه هاتو گرفتی! منو حلال کن! حلال نکنی خودت باختی چون : مخور غم گذشته ! چون : گذشته برنگشته ! اگر چه  حالامیدونم میدونم گذشته ها نگذشته ! بلکه همه در من جمعند ! آه ... آه از یوم جمع !! ".... )

یه آبجی خانومی هم داشتم ... من آبجی کوچیکه بودم و قاعدتا آبجی بزرگه اون! اما خدا وکیلی هم که خانوم منش رفتار می کرد! انگار همه حرکاتش از روز اول بهش دیکته شده بود چه جوری بپوشه بخوره راه بره حرف بزنه ! برنامه ریزیش از پیش طراحی شده بود ... انگار اون مال کره ی ونوس بود من مال کره مریخ !!! باور کنین شبیه این باربی ها رفتار می کرد ! حتی وقتی سرما میخورد بینی گرفتنش فرم خاصی بود! " ناگفته نمونه که همیشه در تمام فصول سرما خورده بود" ! با حرکت دستا و سرش صحبت می کرد ! غمزه داشت ... ناز داشت! و .... دلم براش تنگ شده خیلی ... با مزه است ... تا یه سال پیش که دیدمش هنوزم همون جوری بود ...

بر عکس من! که همه چیزم روز به روز update می شد! دست خودم نبود ! رفتارم متغیر ! لباس پوشیدنم هر روز متفاوت با روز پیش !برنامه ی خاصی رو پیگیری نمی کردم! نمی تونستم یه شکل باشم ... نمی دونم شاید خودمم نمی تونستم خودم و تحمل کنم این بود که سعی می کردم گونه ی دیگری باشم ...  اما هر کاری میکردم درست از آب در نمی اومد و از خودم راضی نمی شدم ... و دوباره تغییر !!! 

به خودم می گفتم: دختر! آدم باش! تو باید مثل دخترا باشی! خانومانه لباس بپوش و راه برو! یک ساعتی می نشستم ادای آبجی بزرگه رو در میاوردم! اما این تمرین و ممارست های پی در پی، منو کلافه می کرد! کافی بود صدای یه سوت یا موتور بشنوم! از جا می پریدم عینهو اسپند! فرقی نمی کرد چه ساعتی از روز بود عینهو گوله می پریدم تو کوچه قاطی دخترا و پسرایی که همه شبیه هم بودن! دوچرخه بازی و خاک بازی ...  

۹ ساله بودم که فارغ التحصیل توی خوندن قرآن شدم  و جایزه ی من دو تا نمک پاش بلال بود در همه مجالس قرائت قرآن جای من اون بالا بالاها بود به من می گفتند " بلبل قرآن " مامانم دلش و به این خوش کرده بود بد نبود صدام ! یعنی خوب بود ! دل همه رو می برد !  این حسن صوت قرآن باعث شده بود که سوگل خانوم قرآنمون بشم ! خانوم قرآنمون به خانوم علوممون میگفت این دختر روحش از جسمش بزرگتره ! روحش در کالبدش نمی گنجه اینه که آرامش نداره ! ازش عصبانی نشین! نیگاش کنین ببین چقدر دوست داشتنیه! چشماش محجوبه ! معصومه ! " من بعد از شنیدن این حرف سه چهار روزی بر و بر جلوی آینه به چشمام نگاه کردم " دست آخر مامانم گفت: دختر تو دنبال چی می کردی ! گفتم : دنبال معصومه! مامانم طبق معمول که یا می زد پشت دستش یا رو لپش ! همین کار و کرد و گفت : خدا کشت منو این دختر! از این حرف مامانم ترسیدم و دیگه هیچوقت به چشمام نگاه نکردم ! آخه  ترسیدم مامانم کشته بشه! 

اون موقع ها نمره ی دینی و قرآنم همیشه ۱۹ یا ۲۰ بود و نمره علومم از ۱۶ تجاوز نمی کرد! از علوم زیاد خوشم نمیومد! شاید این موضوع خانوم علوم و ناراحت می کرد که معصوم بودن منو نمی فهمید!

راستی اگه نمره دینی و قرآنم هم اینطور می شد بازم خانوم قرآنمون می گفت که من دوست داشتنی و معصومم ! یا کالبدم رو ریز ریز می کرد بعد میریخت تو کاسه با هاون خوب می کوبید و وقتی که اطمینان حاصل می کرد دیگه اثری از تیکه ی بزرگ و کوچیک نیست می برد می ریخت تو روغن سرخش می کرد بعد میذاشت تا بسوزه اونوقت با همون قابلمه مینداختش تو سطل آشغال! تا آدمم کنه! البته اینا رو که می تونست تو خیالش ببینه اما می تونست با غیض به خانوم علوممون بگه: واقعا که این دخترک با اون چشمای گستاخ و وقیحش باید به دست قصاب محله سپرده بشه تا خوراک گربه ها بشه! اینجوری دل خانوم علوممونم خنک می شد!  الهی بمیرم واسه هر دوشون که دوسشون داشتم !!!! ( ترو خدا باور کنین )!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

به هر حال من رسم خودم و داشتم و انگار که نصايح مامانی هيچ تاثيری روی من نداشت ... چون دست آخر من همونی بودم که قبلش بودم ... کار خودم و میکردم ... من قانون خودم و داشتم ... قانون بزرگترا واسم مسخره بود ... """ حالا هم همونجوریم ... یه وقت شما هم فکر نکنین خانوم شدم نه ! حالا هم قانون خودم و دارم  """

من و آبجی بزرگه و داداشی کوچیکه تو یه مدرسه بودیم " دبستان دنیای دانش آموز" ... داداشیم آمادگی بود من کلاس سوم و آبجی بزرگه کلاس پنجم . آبجی بزرگه که زرنگ مدرسه بود و همیشه کتاب تو دستش زنگای تفریحم ول نمیکرد و ور ور ور کتاب میخوند ... اعصاب منو به هم میریخت با این تلاشای مسخره اش! نمیفهمیدم این حرکتش یعنی چی که تو حیات مدرسه راه میرفت و کتاب بدست درس میخوند . یکی نبود بگه خب آخه اگه تو نمیخوای خود شیرینی کنی برو یه گوشه بشین و یواشکی درس بخون تا واسه ی من اون همه دغدغه و معضلات فکری درست نکنی ... البته این به من ربطی نداشت میگفتم انقدر بخون تا چشات درآد ... اما تو نباید انقدر درس بخونی اونم با اون وضعیت که همه بفهمن! برو بشین یه گوشه ! اما میمون خانوم میگفت :

وقتی راه میرم بهتر میفهمم ... دندونامو فشار میدادم رو هم و تو دلم میگفتم نشونت میدم ... لجم و درمیاورد ... نپرسید چرا ها ؟ چون خودم توضیح میدم جونم بهتون بگه که سال به سال که یه کلاس میرفتیم بالا معلمای سال قبل اون میشدن معلم من ! آقا تا ما کمی .... یه خورده سهل انگاری میکردیم معلما آبجی بزرگه رو میزدنن تو سر من که ... از خواهرت یاد بگیر ... منم یا در حال گریه بودم یا تند تند قسم میخوردم که ... مریض بودم ... مهمون داشتیم ... خوندیما یادمون رفت ... خلاصه این معلمای بخت برگشته از دست من کشتن خودشونو  ... نشد که نشد ... چون من ... قانون خودم و داشتم ...

 


شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 *  شقایق بیات
about me
من یک موجود ساده ام!
از دایره ی لغات مردمان دانای این زمانه،چیز زیادی جز چند کلمه ی ساده نمی دانم.
.
شیفته ی دانستن ناشناخته ها
و آماده ی شنیدن ایده های نو هستم.
.
و از آشنایی با شما خوشوقتم ...
.
written
daily links


Blog Skin