جونم بگه براتون که اصلا دلم هيچی نميخواست. جز اينکه زودتر عصر بشه برم خونه ی اکرم اينا .
طرفای ساعت ۵ بود که راه افتادم طرف خونه ی اکرم اینا! ۴ تا کوچه پايينتر از خونه ی ما، خونه ی اونا بود ... دنبال پلاک میگشتم که خودم و جلوی یه در کوچولوی آهنی دیدم که رنگ و رو رفته بود و کنده کاری شده ... معلوم بود که بچه های شیطون محله تمام هم و غمشونو گذاشته بودند واسه ی این در کوچولو و با زحمت تراشکاری کرده بودن! الحق و الانصافم که خوب نقش انداخته بودند !!!! هر چی دنبال زنگ خونه میگشتم چیزی نمیدیدم ... رو دیوار ... کنار در ... نه خیر خبری از زنگ نبود ... به هر حال خداییش انگار تنها راه چاره توی دستای مشکل گشای من بود ... تق تق تق تق با کف دستم کوبیدم به در !
همون ۴ تا تق به من گفت: بزن بزن که وقتی این در باز بشه تو دیگه اینی نیستی که حالا هستی ! ...
به هر حال در وا شد و یه بزرگ مامانی و دیدم که زل زده تو چشام از اون قد و قواره کوچولوها! چادر گلدار طوسی سرش کرده بود. موهای قرمز نارنجیش زده بود بیرون! لب و لوچه ی کوچولویی داشت.
بعضی وقتا آدم حیرون میمونه به این چشا و لبای بابایییا و مامانییایی که دیگه حسابی چروک چروک شدن و دیگه شدن مامان بزرگ یا بابا بزرگ ! قد و قواره هاشون کوچیکه ها اما بزرگن! این بزرگ مامانییا و بزرگ بابایییا نیگاهاشون، حرفاشون همه ش یک عالمه اس یعنی بهت که نیگا میکنن اصلا نمیخواد حرف بزنن مگه تو خیلی خنگ باشی که نفهمی انگار تموم زبونشون ریخته تو چشاشون! ...
علی ایحال این بزرگ مامانی شبیه خود اکرم بود! انگار اکرم و انداخته باشن تو ماشین لباسشویی و درش آورده باشن! از فکر اکرم مچاله شده دندونام معلوم شد ![]()
خانومه گفت: جونم ننه! ... با اکرم کار داری؟
کله مو تکون دادم منتظر بودم حرف مامانم و بزنه که
" کله ی به این گندگی رو تکون میدی . حیفت میاد نیم مثقال زبونت و تکون بدی؟" !
اما اون تنها به گفتن این جمله اکتفا نکرد و ادامه داد امان از شما دخترا این چه لباسیه ننه؟
سوتم و گرفتم تو دستم و همه ی خل بازیام و ریختم تو نفسم و چنان فوتی کردم توش که اهل محل همه خبردار شدن! پسرایی که دوچرخه سواری میکردن واسادن و بر بر نیگام کردن! خانوم باجیای محل از لای درک یا پنجره سرک کشیدن و گوش به خبر بودن ! مردایی که رد میشدن استپ کردن و خبردار واسادن! خدا بگم چیکارم کنه سر ذوق اومده بودم یکبار دیگه همون کار نکبتی رو تکرار کردم و سوت زدم ...
خانومه انگار داره به یه دیوونه نیگا میکنه گفت : بسه ننه! سرم رفت!
من که تازه خنگی ام گل کرده بود بسته ی مدرسه رو گذاشتم رو زمین و دو تا انگشتم و آوردم بالا که نشون بدم با دستمم بلدم سوت بزنم ! که خانومه دستم و گرفت و گفت: وای ی ی ی این چه کاریه! خدا آخر زمون شده! -
البته من تو این قضیه ی آخر زمون موندمااااااااا از وقتی یادمه این کلمه رو شنیدم . حتی تو بعضی از این کتاب متابا هم خوندم که نویسنده یا خودش گفته یا نقل قول از پیشینیان کرده که اونا هم تو زمان خودشون میگفتن ! آخر زمان شده - بمونه که من فکر کنم من بمیرم و نسلهای بعدی و بعدی و بعدی هم بیان همینو بگن اما بازم این آخر زمان کجاست من نمیدونم والله ! اون موقع که ما فسقل بچه بودیم همین و شنیدیم حالا هم که دیگه بچه داریم و نوه و یه چند روز دیگه هم نتیجه !! قابل توجه سروناز- بازم همین و میشنویم و خواهیم شنید -
گفت که این کارا مال پسراس ننه! خوبیت نداره ... مردم بهت میخندن!
يه خرده ای خجالت کشیدم
انگشتام و که خیس شده بود با لباسم پاک کردم . دولا شدم و بسته رو از زمین ورداشتم و گفتم: ببخشین! اونم فقط سرشو این ور و اون ور کرد و رفت درم پشت سرش بست! پسرای محله که هنوز دوچرخه بازی میکردن دونه دونه میومدن و میگفتن یه بار دیگه سوت بزن! ...
امان از اين پسراااااااااااااااااااا
اما من محل نمیذاشتم . خیر سرم حس میکردم چقدر مهم شدم ! یکی از پسرا که از همه سمج تر بود اومد با دوچرخه اش محکم کوبید تو دستم ... منم نامردی نکردم چنان جیغی کشیدم که پسره پا به فرار گذاشت. صدای یکیشون و شنیدم که علی ی ی ی چه جیغی ! گریه ام گرفت .... دل دردم شروع شده بود اگه مامانم بود حتما میگفت معده اته!
تا این جوری میشدم مامان میدویید و برام تو یه لیوان آب تلخ میاورد بهش میگفتن "عرق نعنا" من همیشه عزای خوردن این آب تلخه رو داشتم و مامانم با غر میگفت سر بکش مگه زهر ماره! و من از شنیدن اسم مار چندشم میشد! میپرسیدم زهر مار واسه ی چی خوبه مامان! یعنی انقدر تلخه؟ مامانمم میگفت : زهر مار از این بهتره! زودتر دلتو خوب میکنه! چشام گرد میشد و میپرسیدم تو خونه داریم مامان؟ مامانی بله ی کشداری میگفت . میپرسیدم کجاست؟ مامانم آب انبار گوشه ی حیات و نشونم میداد و میگفت: اونجاس! یه مار گنده اونجاس که اگه اینو نخوری تا خوب شی اونوقت میرم زهر مار برات میارم! نمیدونستم زهر مار چه مزه ای میده اما چون از مار میترسیدم یهو لیوان و تا ته سر میکشیدم ! هر وقت از کنار آب انبار رد میشدم حس میکردم یه مار بزرگ نشسته اونجا و تند تند داره زهر میریزه تو شیشه! تا واسه ی روز مبادا بذاره کنار! فکر میکردم کنار آب انبار یه عالمه شیشه ی پر از زهره! ...
بگذریم نمیدونم از صدای جیغم بود که اکرم دلش برام سوخت و درو وا کرد یا اینکه قبل از جیغ کشیدن من در و وا کرده بود . بازومو گرفت و دستم و کشید و گفت: که بیا تو چرا جیغ میزنی ... دیوونه! کله مو خاروندم کمی فکر کردم و گفتم : خودتی!
اکرم و خدا فرستاد و گرنه من " دختر کوچیکه حاج آقا بیات با اون همه دبدبه و کبکبه" کوچه ی اکرم اینا رو به هم میریختم ... و خبرش به همون 4 تا کوچه بالاتر میرسید " خونه مون " اونوقت مامان تپله میومد که چی : تو آبرو واسمون دیگه نذاشتی در بیار اون لباس پیشاهنگی و ... من نمیدونم مدیر اون" مدرسه خراب شده" چه جوری فکر کرده تو باید پیشاهنگ بشی؟
راستیما خانوم مدیر از کجا میدونسته ؟ نکنه بخاطر همین سوت بوده ! دیده اگه یه روز سوتم خراب شه میتونم از دستای هنرمندم
استفاده کنم ، گفته این طوری اين دختره بدون سوت نمیمونه! ... ای خانوم لاجوردی زبل بیخود نیست مدیر شده بودیا ! خوب بلد بودی کار و دست کاردان بدی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ................
