یا علی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی
فریادی که با همه ی وجودم کشیدم از اعماق چاهی تیره بیرون میومد که هیچکس نشنید جز دیواره های چاه و با سرعتی مهیب برگشت سمت خودم ....
حس کردم محکم خوردم به دیوار پشت سرم! انگار سرم متلاشی شد! دوباره بلند شدم گفتم : بابا عجب دردسریه ها! ... بذار اصلا خودم برم بزنم تو گوش اینی که خودشو شکل من درآورده ... دراز کشیده ... تا داداشیم فکر کنه منم! هی تو کی هستی ؟ پاشو ببینم ... پاشو دروغگو ... بخدا میزنم له و لورده ات میکنما ... اصلا چی میخوای ؟ میخوای آبروی منو ببری ؟ میخوای همه بگن: شقایق از بی خونگی اومده این وسط خوابش برده ... پاشو ببینم! شهرام اون من نیستم! من اینم! نیگا کن به من ... چرا منو نمیبینه؟ من که نشستم پیشش ... این همه باهاش حرف میزنم ... برمیگردم به جنازه نیگا میکنم ! الله اکبر بابا این خیلی خیلی شبیه منه! حق داره این بیچاره اشتباه گرفته با من ... بیشتر خیره میشم ! اما چه اشتباهی؟ چرا منو نمیبینه چرا صدامو نمیشنوه! نه اینطوری نمیشه باید داد بزنم : آهای من اینجام! اما انگار که نه انگار ...
آهان فهمیدم خوابم برده! پس من دارم خواب میبینم! شهرام جان! بزن تو سرم بلند شم! من اصلا نمیفهمم تو چرا گریه میکنی؟ من نمیدونم چرا اینجا خوابم برده! بخدا من رو تختم خوابیدم ... هی داشتم به خدا چرت و پرت میگفتم ... گرفتم خوابیدم شاید خفه خون بگیرم! اما به جون داداشی عقلم میرسه نباید این وسط بخوابم! اونم رو زمین! بده اینجا والله بخدا ... ای وای تو اصلا به حرفم گوش نمیکنی ... یعنی انقدر سردم شده بوده که برام ملافه آوردن گرمم کنن! خب آخه ملافه ی به این نازکی چطوری گرمم میکنه؟ آخی چقدر رنگ و روم پریده! شهرام جان پاشو داداشی من حس ندارم! پاشو یه ذره واسم آب بیار خوب میشم! نیست عصبی شدم گلوم خشک خشک شده بود! شایدم واسه اینه که ویتامینای بدنم کم شده بوده! آره حتما واسه همینه! ضعف کردم شاید ... والله بخدا از کارای تو شهرام خنده ام میگیره! هق هق گریه میکنی که چی بشه ؟ که من بخوابم این وسط و تو هیچکاری نکنی! اگر چه داداشی اون تخت و دوس ندارم و از هوای اتاق خوشم نمیاد. اصلا همش تو اتاقم دی اکسید کربنه! افتابم دیگه تو اتاق من خیلی وقته که نمیاد ... شهرام محلم نمیذاره که نمیذاره ... یه نفر دستشو میذاره رو شونه ی شهرام ! میگه: is she your friend شهرام میگه: no no no she,s ,my sister صورتم میبرم جلوی صورت شهرام و زل میزنم تو چشاش! چی؟ تو گفتی خواهر منه؟ یعنی راس راستکی این منم؟ ... تندی برمیگردم عقب! نمیدونم چرا انقدر چابک شدم ... ترس ورم میداره! نه خیر اصلا هم من نیستم! بازوی شهرام و میگیرم تند تند تکون میدم :
هی دروغگو! این من نیستم! من اینجام ... تو اصلا همیشه دروغگو بودی ... به همه دروغ میگفتی به دوست دخترات به منم که خواهرت شده بودم دروغ میگفتی! بمیری الهی ... مشتای من توی هوا میچرخه و تو بازوی شهرام فرود میاد یهو یه صدام درونم و پر کرد: آره ... این خود خودتی ... دیگه همه چی واست تو این دنیا تموم شد ... باور کن دیگه تو مردی! چرا میترسی؟ مگه نمیگفتی بریدی؟ مگه نمیگفتی دیگه بسه مه نیمخوام این دنیا رو ! یعنی من مردم؟ ... یعنی این راستی راستی منم؟ ... نه! من میترسم ... من همیشه از تاریکی قبر میترسیدم ... حالا چی میشه؟ آروم نیستم ... بیتابی میکنم ... حالا دیگه میدونم این من روحم و اون جنازه بدن من! جنازه م اینجا افتاده سنگین و بی حرکت! اما من آروم ندارم ... شبیه چیم من حالا؟ منه روح ... شبیه حریرم؟ ... شبیه بخارم؟ شبیه چیم من؟ اما جنازه ی من! چه بیرنگ و سرده! لبام سفیده سفیده ... یعنی با گلوی خشک مردم؟ یعنی گرسنه م بوده! خیلی بد شد شنیده بودم خیلیا تشنه و گشنه از دنیا میرن! چشام اما چه آرومه! حرکتای من سریع شده ... سبکم خیلی سبک ... میچرخم ... پرواز میکنم ... میرم یه گوشه وا میسم ...
شهرام بلند میشه میره! میمونیم من و جنازه م! دو زانو میشینم رو زمین! آروم سر جنازه مو بلند میکنم میذارم رو پاهام! دلم براش میسوزه! آخی چقدر ناز شده! خوشگل شده ... شده عین ماه! چقدر معصومه!
دیگه استرس ندارم ... چقدر ترسیده بودم از بس سرم داد میکشیدن! دست میکشم رو صورت جنازه م مثل یه تیکه قالب یخه! ... خب دیگه تموم شد ... دیگه هیشکی سرم داد نمیکشه! طلبکارا اگه بیان یعنی دلشون میاد جنازه ی منو اذیت کنن؟ همه چی تموم شد ... دیگه لازم نیست دنبال خونه ام بگردم؟ آروم باش ... آرومم ... نیستی ... میدونم ... تازه اول راهی ... بشین ببین باید چیکار کنی؟
میرم تو فکر ... آرزوهام چی؟ نه که واسه ی خودما نه ... واسه دو تا گل یاس بهشتی م " ایمان و سارا" واسه ی همه ی سارا و ایمانا ... واسه ی همه ی ۱۸ ساله ها ... حتی واسه اونایی که منو دوست نداشتن ... شقایقا این طورین ... هیچوقت واسه خودشون تنها تنها آرزو ندارن! ندیدین دلشون کبوده؟ اون جوری نبینین که صورتاشون ترگل ورگله! عادتشونه ... الکی خوشن ... دوست ندارن کسی دلش براشون بسوزه!
سارای دلبرم ! خوشگل من ... چیکار میکنی حالا ... ایمان کنکورش و داده بچه ام ؟ وای چقدر نگرانتونم مادر! آخ ... چه آرزوها واستون داشتم ... یعنی حالا که من مردم همه چی خراب میشه ؟ قربون شکل ماه هر دوتاتون بشم! مامانی داره پر میکشه میره! غصه نخورینا ! خب؟ نبینم گریه کنی سارا جون جونیما ... دیدی که طاقت نمیارم ... ایمان جانم ... مواظب سارا بمون مثل همیشه! خب؟
کاشکی من نمرده بودم حالا اینجا بودین هر دوتون! میومدین تو بغلم! بوتون میکردم ... یادت میاد ایمانم یه بار بغلت کردم! ماشاالله مادر ماشاالله دیگه مثل کوچولوییات تو بغلم جا نمیشدی ... پاهات رو زمین ولو بود ... بغلت کردم و گفتم: بیا قربونت بشم میخوام بهت انرژی بدم ... بوست که کردم تو نه گذاشتی نه ورداشتی گفتی: بوی سیگار میدین! چقدر خندیدیم از ته دل!
بیاین مامانی بدویین بیاین تو بغلم ! شاید دیگه بوی سیگارم ندم ... بیاین دستاتونو بدین مامانی ببرمتون بیرون! بریم دبی و بگردیم ... چقدر معصوم بودین پرستوهای کوچولوی من! اون بار که اومدین هیچ کاری واستون نکردم ... هیچ جا نبردمتون! وقتی گفتم منو ببخشین! با همه ی مناعت طبعی که تو هر دوتون سراغ دارم و جز اینم از دوقلوهای بهشتی انتظار نمیرفت گفتین: ا ... مامان ما اومدیم شما رو ببینیم نه دبی رو! ... اون شب و یادم نمیره که به من زنگ زدین گفتین مامان ما اومدیم. من روی استیج بودم ... یهو قلبم انگار شد اندازه ی یه دنیا ! به مردم گفتم: گلای من اومدن .... یه ماهی بود هر شب که میرفتم رو استیج میگفتم تا چند روز دیگه مهمون دارین دو تا گل یاس بهشتی! .... همشون واسم دست زدن! یعنی واسه شما دست زدن ...
وای مادر ... از یه کلاب دیگه تا کلابی که شما منتظرم بودین نمیدونم پرواز کردم ... دوییدم ... خزیدم ... نمیدونم فقط میدونم هی میافتادم زمین ... تا رسیدم به کلاب سیتی کینگ! محمد مدیر داخلی کلاب گفت: ماشاا... همونجوری هستن که تعریفشون و میکردی ! کلاب بزرگ بود و شلوغ ! چشمای من هیچی رو نمیدید اما ... کور شده بودم انگار! میز آخر و بهم نشون دادن ... بلند گفتم : وای خدا ... یا علی ... سارای ملوس من! ایمان نازنین من!
یادت هست سارا جانم؟ بخاطر داری ایمانم! دوییدم ... گفتم : ماشاالله مادر ماشاالله ... خانوم شده بودی سارا جان! چادر مشکی داشتی! یادم هست من اونقدر برای تو محترمم که قبل از اینکه بیاین از من پرسیدی مامان جان من چادر دارم ... شما ناراحت نمیشین ؟ اگه ناراحت میشین من نیام !!! الهی دورت بگردم ... نازنین دختر باحیای من ... قربون دل نازنینت بشم مادر! نگفتی چادر سر نمیکنم ... گفتی : من نیام... دورت بگردم خانومی! که بخدا قسم تو از جنس بهشتی! شیک بودی اما ... مانتوی سفید شال آبی و سفید شلوار لی و ... و ایمان جانم تو! تو که به قول همه دل دخترها رو میبری با اون استیل مردونه و کراوات خوشگل و هماهنگ با بلیز و شلوارت .... چه ذوقی داشتم مادر! چه لذتی ... من و سارا بسیار گریستیم تو اما مردونه میگفتی گریه نکنین دیگه ! ای وای همه ی شیرینیهای عالم به کامت مامانی که بغضت رو تند تند قورت میدادی و من میدیدم و بیشتر ذوق میکردم ... همون دوقلوهای خودم بودید که روزی هر دوتون و توی یه ساک صورتی دادن دستم ... و دل من تا خدا پر کشید ... چه زود گذشت اون ۴ روز ... و من اما شرمنده!
و دیوار شیشه ای فرودگاه بعد از ۴ روز همه ی دلخوشی منو درید!
من ایستاده بودم ... تو بزرگ مرد زندگی من ایمان نازنینم با اون پیرهن سفید آستین کوتاهت مردونه کنار سارا با اون چادر مشکی خوشگلش با اون قد و قواره هاتون هی برگشتین و پشت سرتون و نگاه کردین ... منم هی قربون قد و بالاتون رفتم ... اما صدام که در نمیومد مادر ... بغض اصلا نمیذاشت صدامو خودمم بشنوم! واویلا بر من مادر ... وقتی دل آدم از ریشه در حال سوختنه! اشکا همینطور خودش میریزه نه چشات حرکت میکنه نه لبات ! فقط میبینی گوله گوله قطره های درشت شره میکنن تا زیر سیب گلوت! شما رفتین ... من موندم ... پاهام قفل شده بودن مادر! انگار من شده بودم مجسمه مثل همین حالا که مردم! اما ایستاده ... نمیدونم چی شد اما وقتی به خودم اومدم که دیدم زدم زیر هق هق! دوباره من موندم و دبی!
روزها گذشتن اما بدون خیال شما نه روزی شب شد و نه شبی روز!
به فاطمه قسم و به حسنین! که هر شب با همه ی بی استعدایم توی نقاشی! عکستونو کشیدم و زیر عکستون با خطی خوش اسمتونو مینوشتم میزدم به دیوار بالای سرم! DVD رو روشن میکردم CD قرآن و میذاشتم و شروع میکردم به ریکی ! وسطش هی بلند میشدم به عکستون نیگا میکردم دوباره میرفتم تو آغوش خدا ... خوب بود خدا از دستم خسته نمیشد من میدونم این به حرمت بوی شما دو تا یاس بهشتی بود ... فردا شب دوباره از اول عکستونو میکشیدم آخه شما یه روز بزرگتر شده بودید ! سارا ... مادر تو حالا چقدری شدی؟ ایمان جان تو چطور؟ قد کشیدین مامانی ... نه ؟ پشت لبت سبز شده ایمان! یادته مادر وقتی میشستیم تو ماشین! حظ میکردم دستت و میذاشتی پشت سرم ! تکیه میدادم به دستت! میگفتم ایمان مامانی ببخشیدا من دارم کیف میکنم ... مغرور شدم مامانی ! چقدر تکیه دادن به دستهای مردونه ی مهربونی مثل دستهای تو برام عزیزه ! ... تو انقدر ماه بودی که همیشه به من میگفتی : خواهش میکنم راحت باشین! من بیشتر ذوق میکردم و دیگه سرمو از رو دستات برنمیداشتم . تو شده بودی تکیه گاه من! حالا هر کی از اون طرف میاد و نشونی از شما داره! من یواشکی بو میکشم مادر ! بهم میگن ایمان مردی شده ... منم میگم: میدونم... ایمان همیشه مرد بوده ! بزرگ مرد زندگی مامانیش! سارا ... سارا ... سارا جینگول من! باربی مادر! قربون مهربونیات بشم من! وبلاگتو میخونم حظ میکنم ...میبینم قلمت بوی بهشت میده ! شنیدم خیلی خانوم شدی ! خیلیا بهم گفتن! من همیشه دلم ضعف میره واسه این همه تعریفا!
مادر منو حلال میکنین؟ نشد ... نشد ... یعنی نذاشتن ! بیام و پا به پاتون پای همه ی آرزوهاتون بشینم ... دوباره به خودم نگاه میکنم ... مظلومانه مردم ... راستی حالا با جنازه ام چیکارمیکنن؟ اینجا خاکم میکنن؟ نه اینکار و نمیکنن! منو میفرستن ایران! کاشکی وصیت نامه مو نوشته بودم ... وای چرا انقدر من درد سر دارم ... مردن و موندنم همه ش درد سره! راستی قبر تو ایران چقدره؟ باید واسه قبرم پول داشته باشم! کاشکی وقتی آقا جونم فوت کرد و مامانم و برادرام قبر خریدن منم پول داشتم یه دونه قبر واسه خودم میخریدم این طوری ایمان و سارا به زحمت نمیافتادن ... عجب بدبختیه ها این دنیا و اون دنیا مال اونایی که پول دارن! هیچ جا غم خونه ندارن! چرا من نه از خونه ی این دنیا شانس آوردم نه اون دنیا؟
دلم واسه خودم میسوزه دیگه یخ یخ یخ شدم ... موندم بالاخره چیکارکنم! دلم شور افتاد!
راستی تو ایران هنوزم قبرای مجانی هست؟ به منم میدن بدون اینکه غرورمو بشکونن! نکنه کلی به روحم بد و بیراه بگن! نکنه قبول کنن اما بد به جنازه ام نیگا کنن! روحم تیکه تیکه میشه بخدا!
خدایا چیکار کنم من؟ چیکار کنم با این درد چه کنم؟
ميدوني چجوري ؟ با دستام گردنم رو گرفتم... با تمومه زووري که داشتم خرخرم رو فشار ميدادم.... ياده همه ي بدي هايي که بهم شده بود... ياد همه ي نامرديها... ياد همه ي ادمايه آشغالي که بهم نامردي کردن... خودمو خفه کردم.... اي کاش ميتونستم دو تا دستام رو بذرم رو قفسه ي سينم و با تمومه فشار با انگشتام سينم رو جر ميدادم و قلبمو در مياوردم و تو دستم ميگرفتم... بعد نگاش ميکردم چجور داره تلو تلو ميخوره ... داره جون ميده.... يا اينکه پيته نفت رو از بالا خالي ميکردم روو سرم ... يه کبريت لازم داشتم... يه کبريت... اه کبريت کجاست... کبريت تو جيبه پشته شلوارم بود..... نميدونم کدوم گوري افتاده....داغون شدم.... بايد دنباله کبريت بگردم... با يه هيکله نفتي ....
شقایق بیات DUBAI_DEIRA

