تبليغاتX
بال ترمه ای پروانه

 

 کامنت: شما؟  شقایق بیات - متولد ۱۳۴۷ . بچه ی تهرانم . دو تا فرزند دو قلوی دختر و پسر دارم . سارا و ایمان .

کامنت: من خیلی از شما خوشم نمیاد . اما کنجکاوم دوست دارم مطالبتون رو بخونم و حتی کامنتایی که دیگران براتون میذارن.  همیشه گفتم همه ی آدمها آینه اند ... مهر بتابد یا نتابد همان برمیگردد ... همین که از روی کنجکاوی، حتی کامنتهایی که دیگران برایم میگذارند رو پیگیری میکنید یعنی برایتان وجود دارم ، این هم خودش نوعی لطف است.

کامنت: چرا نوشته هاتون مدلش عوض شده ؟ مدلی عوض نشده . قبلا خاطراتم را مینوشتم خاطرات گذشته را .... شقایق آن موقع را ... اما حالا شقایقی هستم که از آن روزها فاصله گرفته. بزرگ شده . سنش و زمانش تغییر کرده. 

کامنت: چرا بعضیا به شما میگن مامان یا خاله ؟ از لطف اونهاست و مطمئنا محبت زیاد من موجب این حالات شده.

کامنت: چرا من سه تا کامنت میذارم و بعد میبینم دو تاشو پاک کردین؟ کامنتها رو یکی میکنم . چیزی برداشته نمیشه. از یک خط یک خط کامنت گذاشتن حس شلوغی دارم در کامنتها. کامنتهای ناشناس را هم برمیدارم. اینجا دنیای وب است نه ایمیل . باید نام و نشان وبلاگ نویس باشد. موافق یا مخالف . اما نشان داشته باشد.

کامنت: چرا عکستون رو برداشتین؟ راهنمایی یک دوست خوب - بصورت غیر مستقیم - میتوانید از روی کامنتهایش پیدایش کنید و به باور رسیدن خودم.

کامنت: چرا در پرشین بلاگ خاطراتتان را ادامه ندادید و حالا پسرتان مینویسد؟  نوشتن خاطراتم ماجرا دارد ... دوستانی که از دو سال پیش از همین وبلاگ با من آشنا بودند دوست داشتند بدانند شقایق که بوده و چه کار میکرده ... من هم به زبان خاطره نویسی برایشان گفتم. اگر متوقف شد دیدم اهل دل کمند و انگار دارد اشتباه برداشت میشود که "من هنوز شقایق ۱۰ ساله یا ۱۵ ساله یا ۱۸ ساله هستم ". دیدم بعضی از خوانندگان وبلاگ هنوز خواننده نشده اند . و اینکه چرا پسرم مینویسد . خودش خواست ... یعنی اصلا همه ی دارایی والدین حتی همین وبلاگها مال فرزندانشان است. چه کسی سزاوارتر از او .

کامنت: در خصوص کامنتهای طولانی تان برای دیگران متعجبم ! تعجبی نداره ... از اینکه بروم بگویم مثلا یک چیزهایی نوشتم بیایید ببینید، خوشم نمیاید ... مردم حرمت دارند ... این حرمت را در این دنیای مجازی با واژه میگویم . مطالب در وبلاگها قابل خواندن هستند حتی ممکن است برایم جالب نباشد انتقادم را میکنم ... برای خوش آمدن ذائقه ی کسی حرف نمیزنم .

کامنت: وبلاگ شما را آتش میزنم دود شود برود به هوا ! کار خوبی میکنید . اینجا نشد جای دیگری مینویسم .  این صبوری و مستحکم بودن مرا بیشتر میکند در هدفم ! آنقدر وبلاگ مینویسم و شما به قول خودتان آتش بزنید تا آخر کار، شما خودتان خسته شوید. ما را که خستگی نیست.

شما عاشق هم هستید، قبلا بوده اید؟ اینطور که شما میپرسید انگار که منظورتان از این حبهای زمینی است مهر دو جنس مخالف به هم. نه خیر الان نیستم. قبلا بله ، یکبار بوده ام . اما توی اون عشق بزرگ شدم حرفها یاد گرفتم ، خودسازی رو فهمیدم، نه شبیه خیلی از جوانهای حالا که میبینم کارشان به خودکشی میرسد و پریشانی ... من مفهوم عشق این و آن را نمیفهمم. اصلا باورشان ندارم وقتی که میگویند ما عاشق هستیم و بعد میبینم کارشان میرسد به تباهی و خودآزاری ... این معنی عشق است؟ عجب !!

کامنت: چرا مدتی در ایران نبودید ... آن طرف شغل شما چی بود ؟ اینکه در ایران نبودم لازم بود برای بزرگتر شدن فرزندانم در حصول موفقیتهایی که حالا دارند . در خصوص حرفه ام در آن سو هم، اگر خوب به نوشته های قبلی که مال همان غربت بود توجه داشتید، متوجه میشدید. ببینید من مثل شما به غربت نگاه نمیکنم. غربت یعنی ساختن خودت! تو در غربت رشد میکنی ... محکمتر میشوی اگر به خدا توکل داشته باشی توکلی درست یعنی خدا را باور کرده باشی و همه ی امورت را در راستای کلام خدا جلو ببری. حالا ممکن است این هجرت مثلا از شهر به روستا باشد، رفتن به یکجایی که غریب تر از وطن خودت هستی - گرچه من در وطنم هم حس امنیت مالی و روحی نمیکنم - لیکن مهم تفاوت مکانهاست . که تو باید امتحان پس بدهی، امتحان ... امتحان .

کامنت: سارا دختر شماست؟ وبلاگ و کامنتهایش برای دیگران را خودش مینویسد ؟ چه سوال عجیبی!!! بله دختر من است. ناز نگاه و سرانگشتانش را دارم . دختر بزرگ و فهیمی است. هر کس مسئول نوشته های خودش ، عملکردهای خودش و دوستان خودش هست.

کامنت: اسمتان برایم آشناست. قبلا هم مینوشتید، اصلا کارتان چه بوده؟ بله وقتی در ایران بودم برای روزنامه های همشهری و اطلاعات و بعضی از مجلات، مطلب مینوشتم البته بیشتر ادبی. به عنوان گزارشگر هم کار کرده ام . استاد کامران نرجه از همکاران و دوستان خوب من بوده و هستند. حدود ۴ سال کارشناس رایانه مخابرات بوده ام. نمیدانم شاید از زمانی که تصویربرداری و عکاسی و کار خدمات مجالس میکردم و کارت ویزیت داشتم مرا میشناسید. من اصولا از ماندن و در جا زدن خوشم نمیاید. میروم دل به دریا میزنم و تجربه میکنم. تعجب نکنید من به اندازه ی سنم، تمام مشاغل را آزموده ام. حتی به عنوان مستخدم در یک سالن پذیرایی به مدت یک هفته. حالا هم خیاطی میکنم، چرخ خیاطی شده چرخ زندگیمان. کار بیرون از خانه را دیگر دوست ندارم. اصلا راست تر میگویم، دیگر کشورم را دوست ندارم، گفتم احساس امنیت روحی و مالی نمیکنم. این را وقتی به ایران بازگشتم متوجه شدم.

کامنت: شما معلم هستید؟ حالا نه ! اما سالهای پیش بله یک سال در منطقه ی ۱۵ آموزش و پرورش، نیروی جهادی محسوب میشدم و  ۴ سال حق التدریس منطقه ی ۱۴ بوده ام .

کامنت: شما خیلی مهربونید. چرا ؟ مهربانی چیز عجیبی نیست ... کار خاصی نیست چندان هم تعجب آور نیست ، دلیل نمیخواهد اگر برای محبت دلیل بخواهند دیگران، میشود حساب و کتاب و توقع داشتن ! مهربانی و حب به دیگران سفارش موکد بزرگان دین ماست. نباید که مثل خیلی چیزها بماند توی پستوی دل . وقتی خدا مهربونه ... خیلی خیلی خیلی زیاد ... مهربونی ما به هم کار سختی نیست.

کامنت: شما بعضی وقتا از دختری سخن میگین به اسم سروناز و نوه هاتون . اونا کی هستن؟

سروناز خانوم ۲۶ ساله ای است از سوئد ... این دختر را خدا به من از طریق همین وبلاگ نشان داده و گفته که برای توست و باید مادرش باشی ! بله او دختر من است و بچه هایش نوه های من . اینها هدیه ی خداوند بر من هستند. قرار است تابستان بیایند . نوه های من وقتی با من تماس میگیرند به من میگویند سلام مامان بزرگ! این برای من لذت دارد من آن موقع روی زمین نیستم . هدیه های خدا همیشه بی نظیرند.

کامنت: اینجا دیگه خودتون مینویسید دوباره ترکش نمیکنید ؟ بله مینویسم، اصلا مگر میشود کسی ننویسد؟ نوشته های آدم مثل بچه های آدم هستند ... خط خطی میکنم ... اصلا نوشتن یعنی کلام دل، حالا ببینید میشود دلی بی کلام بماند ؟ !!

کامنت: ازتون متنفرم! من برای آرامش قلب شما و پاک شدن لکه های دلتون دعا میکنم . این به این معنی نیست که چون از من تنفر دارید میگویم دلتان لکه دار است که از آن جهت است که دلی که جایش کینه و تنفر باشد شروعی است برای تیره شدن! من از هیچکس کینه ندارم حتی آنان که استهزاء میکنند یا به قولی سمپاشی . هدف ، برای من مهم است.

ای عشق مشو در خط گو خلق ندانندت
تو حرف معمایی خواندن نتوانندت
                                                           بیگانه گرت خواند چون خویشتنت داند
                                                           خوش باش و کرامت دان کز خویش برانندت

کامنت: چرا خاطراتتون رو دیگه نمینویسین ؟ خاطره نویسی شبیه سریالهای تلویزیونی است. صبر میخواهد، حوصله میخواهد. حس کردم بعضی از خوانندگان صبرشان کم است. نمیتوانند با زمان جلو بیایند و سوالهای جور واجور و بعضا اتهام بستن هم برایشان پیش میاید. من از سوال و اتهام بستن هراس ندارم لیکن از موضوع اصلی بحث خارج میشوند و ممکن است به بیراهه بروند.

کامنت: نوشته های خودتونه؟ بله اگه حرفی ، شعری، نوشته ای از بزرگی باشه حتما با نام یا علامتی مشخص میشه!

کامنت: دوستان مسیحی یا زرتشتی هم دارید ... چرا ؟ برای اینکه من یک مسلمانم. اگر معنی مسلمان بودن را میدانید نیازی به توضیح بیشتر نیست. در نهایت یک آدم هستم ... آدمی خوب ... معنی این یکی را هم بدانید همه چیز برایتان حل میشود.

کامنت: چرا بیشتر خوانندگان وبلاگ شما جوانها هستند؟ شاید چون بیشتر، جوانها وبلاگ مینویسند . شاید هم برای این است که من هنوز جوانم . دوستان من از سن ۱۰ ساله شروع میشوند به بالا . یکی همین دوست نازنین من صالح است عزیز دل من کلاس چهارم است. صورتش را که میبینی به قرص ماه شبیه است و دستنوشته هایش بوی بهشت میدهد. جان من است، عنوانش در لیست هست " نوشته های یک نویسنده ی بزرگ" . این مرد بزرگ گفته که این روزها سرگرم درس و امتحان است.

کامنت: تو فکر میکنی عددی هستی ؟ هیچی ام نیستی ! عددم را خدا تشخیص میدهد که بهترین قاضی است، که عناد هم ندارد و قاطع میگویم که از هیچ ، بودن هم یک خورده ای فاصله گرفته ام . درست است که هنوز به بلندای آدمیت نرسیده ام اما همین که دارم تلاش میکنم خوب باشم و بهتر و عالیتر! یعنی یک چیزی هستم. اصطلاح عارفانه هم به کار نمیبرم در اینجا که مثلا بله فهمیدم هیچی نیستم . چون برای خودم حرمت دارم و از سر همین است که دیگران را نیز حرمت مینهم. همه برای من مهمند ... همه.

کامنت: شما از آینه زیاد میگویید . آینه یعنی چی ؟ ما همه مثل آینه هایی هستیم که مقابل همیم . آینه یعنی من یعنی شما یعنی دیگری . همه شبیه هم عمل میکنیم . یک پستی داشتم در پرشین بلاگ، آنجا نوشته بودم که ما همه از روی دست هم انگار داریم تقلب میکنیم . تکرار مکررات میکنیم ... قصه هایمان شبیه هم است. این ربطی به سن و سال هم ندارد همه مثل هم تکرار میشویم. رفتارهایمان شبیه هم است اگر خوب همدیگر را در یکدیگر ببینیم آنوقت اشتباهات را دوباره تکرار نمیکنیم و لکه ها را برمیداریم. آنوقت به روی هم تیغ نمیکشیم. آنوقت همدیگر را آزار نمیدهیم. و همیشه یادمان میماند که " بنی آدم اعضای یکدیگرند " . این را یادمان میرود گاهی. لکه ها را باید پاک کرد. آینه ها را نشکنیم. نشکنیم ... نشکنیم که آنوقت یعنی خودمان شکسته ایم.

کامنت: به وبلاگ شما گفته اند در پیتی !  بله این را یکی برایم معنی کرد من این اصطلاح را نمیشناسم . دوستی گفته بود در پیتی یعنی سر و ته ندارد. یعنی پرت و پلا نوشتن! من هم میگویم "هر کسی از ظن خود شد یار من" اصلا این مقوله ی جالبی است. یاد کلام یکی از بزرگان میفتم به گمانم امام سجاد (ع) گفته اند "پروردگار همواره ترا سپاس میگویم که دشمنان مرا از میان احمقها برگزیدی که داشتن چند دشمن احمق و ابله، نعمتی است که خداوند به بندگان خاص خود عطا میکند " این را از جهت خاص بودن خودم نمیگویم . از این جهت گفتم که داشتن دوست و دشمن هر دویشان لازم است هر دو کمک میکنند برای بزرگ شدن ! قرار نیست همه، آدم را دوست داشته باشند گر چنین باشد جای شک است به اعمال و رفتارمان. گر کلام حق باشد دشمن هم پیدا میشود. چرا که برای خوش آمد دیگران حرف نمیزنی ، رفتار نمیکنی و عمل نمیکنی. همه چیز از خداست، برای خداست و به خدا ختم میشود .

این وبلاگ برای من حرمت دارد برای آنکه به نام نامی بزرگ بانوی اسلام - فاطمه زهرا (س) - آغاز شده، یک دختر خوب با نوه هایم را خدا به من داده ، وبلاگ در آغوش خدا را به من نشان داده، دوستان خوب و فهیمی پیدا کرده ام، و آدمهای بزرگ و دوست داشتنی. دارم اینجا چیزها یاد میگیرم و همینجا هم امتحان پس میدهم. امتحان ... امتحان ...

          اگر سوال دیگری مانده بپرسید حتما میگویم . یک خبر در راه است برای شما .

                                                                        تهران - زمستان ۸۶  


جمعه بیست و هشتم دی 1386 *  شقایق بیات
about me
من یک موجود ساده ام!
از دایره ی لغات مردمان دانای این زمانه،چیز زیادی جز چند کلمه ی ساده نمی دانم.
.
شیفته ی دانستن ناشناخته ها
و آماده ی شنیدن ایده های نو هستم.
.
و از آشنایی با شما خوشوقتم ...
.
written
daily links


Blog Skin