منو میبخشید ؟
تا مدتی نمیتونم پاسخگوی محبتاتون باشم ...
بیماری سهل و آسونی با دردی سنگین و سخت آزارم میده ...
از خدای مهربون میخوام که بتونم زود ِ زود مهمون ِ دلنوشته های همه تون باشم ...
از پنجشنبه چترم و بستم و نشستم به تماشای واژه های بارونی شما
چهار سالگیم تموم شده بود که به تو رسیدم، چشمامو میبندم و دوباره من و تو و ...
و تکرار ِ بابایی گفتنای ِ من و تنها جواب تو که جان ِ بابایی ... آبی شدن هم حکایتیه بابایی مهربون من! که در کلام نمیگنجه ... یادت هست چقدر زیر بارش بی امان ِ بارون ِ غربت باریدیم تا تو خط فاصله ها رو بشمری؟ آخر ِ کوچه های بن بست، تنها چند دفه ای که تو رسیدی، راه آسمون باز شد ...
راستی کفشهایم را انداختم دور ... بوی کهنگی میداد ... بوی بی تویی ... اصلا دیگر به چه کار من میامدند آن کفشها که در آن سر ِ مرز با قدمهای من همراه شدند برای خداحافظی ِ با تو و بعد هم راهشان را کج کردند به سویی دیگر ... راستی چقدر آن کفشها گران بود ... یادت هست ؟
حرفهایت هنوز بوی تازگی میدهد اما ... یادت هست ؟ تو میگفتی که من سبزم و دستهایم که تکان میخورد نهالهای آرزوی این و آن قد میکشد ... پس چه شد که امسال حتی سبزه امان نیز بوی سبزینگی نداشت ... بو کرده بود انگار ... نگو برای اینکه سبزه را از بیرون و دستهای کسی دیگر خریدم ... نگو برای اینکه گره زدن سبزه را خوب نمیدانستم حتی از چهار سالگیم ... که چشمهایم گره خورد به قفل ِ بسته ی آن آلونک ِ خیال که تو در آبیترین لحظه ها برای من خشت خشت روی هم گذاشتی و گفتی منتظرم بمان .
بعد مترسکها به پاسبانی از تو راه بر من بستند ... مترسکهای مفت و مجانی که همیشه کارشان ترساندن است و بس ... چقدر بدم میاید از این مترسکها که بی محل تر از خروسها شده اند ... حالا من ماندم و خیال تو ... آنقدر در خیالم آمدی که خودم هم آبی شدم درست مثل تو ... درست مثل دستهای نجیب ِ تو ...
تمام نفس کشیدنم قسطی شده ... نگران نباش ... به جبران همان ها که تو بی بهانه به من پرداختی، وقتش بود که من تاوان پس بدهم ... یادت هست آن شهر خاموش را ؟ ...
حتما یادت هست ... آنقدرها هم بی مهر نشده ای هنوز ... شده ای ؟
زخم کهنه ای است نبودن تو ... خیال هم دیگر به کارم نمیاید ... گر چه خیالها همیشه پررنگ مانده اند در حجم نبودن تو ... اصلا کدام خیال آمد و رفت که به تو ختم نشد ؟ ...
زخم شفافی روی شیارهای تنفس من افتاده ... خاطرات ترک خورده، امان از من برید و از دیگران ... این شد که نیمه رها شد ... باور کردم که تو باور ِ منی ... و من هنوزهم صبورم ...


