الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَيْسَ لِقَضَائِهِ دَافِعٌ وَ لا لِعَطَائِهِ مَانِعٌ
ما آدما خیلی بانمکیم ... قصه هامون همه شبیه همدیگه اس. انگاری داریم از روی دست هم تقلب میکنیم. کجا و کِی مچمونو بگیرن خدا میدونه! ...
از همون اول با مُشتای گره کرده میایم روی زمین ، حق اعتراضمون با مشت گره کرده ی کوچولومون همیشه مشخص و واضحه ... هیشکیم بد و بیراه بهمون نمیگه ... چون فکر میکنن ما نمیفهمیم ، کوچولوییم ، با هر ناله و شیونی و خنده ای که میکنیم ، بیشتر قربون صدقه مون میرن ... - آی قربون دستای کوچولوش برم، فداش بشم ، وااای نازی - این حرفای بزرگای اهل زمینه به ما - ،
ناگفته نمونه که هر چی بزرگتر میشیم حق اعتراضمون هم کمتر میشه ...
بیشتریامون عاشق چیپس و پفک و بستنی هستيم ، تو سرمون ميزنن ، نصيحتمون ميکنن که آدم شيم ... اما نميشيم ، درس ميخونيم ... کار پیدا میکنیم ، بعد یهویی بیکار میشیم ... حرف زياد ميزنيم ، کم عمل ميکنيم .. بحث میکنیم ، جدل میکنیم ، وقتی که مودب هستیم یعنی جهان به کام ماست ، شیرین حرف میزنیم ... وقتی که عصبانی میشیم خدا رو هم بنده نیستیم ... عاشق ميشيم - عاقل اما نه - ازدواج ميکنيم بی عشق يا با عشق ، بعد ميبينیم گندی زديم که هر چی ام بيشتر همش ميزنيم فقط بوی لجن ميده - ، کار ميکنيم که پولدار بشيم
بعد دوباره پولامونو خرج ميکنيم که بی پول بشيم
-
خلاصه بعضیامون خانوم خانوما هستیم و بعضیامونم آقا ... سالار ... با مرام ...
