
دیده اید یک وقتی کسی را دوست دارید، از حُب فراوانی که به او دارید، باشد یا نباشد؛ نگاهش کنید یا یادش ؛ تفاوتی نمیکند ؛ او همیشه هست ...
اسمش که به زبانتان میاید انگار کلمه ها گم میشوند در بغضتان ... واژه ها پرپر میشوند، حتی در بودن محبوب هم . یادش که میفتید ، چانه اتان میلرزد ... چشمتان پر آب میشود و حتی نمیتوانید نامش بگویید ... که اگر بگویید صدایتان میلرزد ... اصلا انگار دارید خفه میشوید.
میگریید در سکوت ، در سکوتی پنهانی ، که چشمها نبینند ... که هی از شما سوال نکنند چرا و برای چه ... آخر آنوقت باید بگویید برای او ... و او در صدایتان مانده است ؛ در گلویتان . گوشها را محرم نمیدانید ...
حوصله ی نوشتن ندارم ولی شفافم ، زلالم ، مقدسم حالا ...
درست مثل تو که همیشه مقدس ُ زلال ُ شفاف بودی و هستی و خواهی بود ...
حرف از سکوت نبود اما ... چرا سکوت کردی تو ؟
چقدر «نظریه » ی به تو رسیدن دشواره ؛ چقدر «ترجمه » ی چشمای تو مشکله ... حساب سکوت تو گاهی که از دستم در میره ؛ ستاره ها به کمکم میان ... همون ستاره ها که تو سبد سبد ریختی توی نگاه من !
آبی شدن هم حکایتیه آسمون من ؛ که توی کلام نمیگنجه ... چقدر برای آبی شدن زیر بارش بی امون ِ بارون ِ غربت ِ زمین خیس شدیم تا تو خط فاصله ها رو بشمری؟
بین من و تو دیواری از نظریه و درد کشیدن ... گمانم کار ، کار مترسکهاست ... کسی پیشتر از اینها گفته بود که مترسکهایی پاسبانی از تو را به دوش میکشند ... مترسکها ! مترسکها با اون فرضیه های ناموزونشون ، من از این مترسکها همیشه ترسیدم ... همیشه حرفهای من تیکه و هزار پاره شد و قسمت شد تا دل ترو ببرند ! ...
خبر ندارن اونجا که عشق تو شروع شد ؛ من مثل بارون ریز ریز شدم ... که این بارون رو تو به من بخشیدی ... مهم هم نیست که ندونن « یوسفی که بوی آسمون میده با چشمای از دریا برگشته مساویه با بی نهایت عشق »
دلخوشم به طعنه های ننه سرما ... دلخوشم به بهونه های آقا گرگه ! که نه از شنل قرمزی میگذره نه از شنگول و منگول !
دلخوشم به اینکه دل من ، دل دیگه ایه ، مال یه جای دیگه و بند زنش هم خوب بند زنیه !
لبام بوی ترانه ی ترو گرفتن از بس زمزمه کردم ...
حالا من موندمُ خیال تو ... اصلا کدوم خیال اومد و رفت که به تو ختم نشد؟ ... اونقدر توی خیالم اومدی که خودم هم آبی شدم درست عین تو ... درست مثل چشمای نجیب ِ تو ...
زخم شفافی روی شیارهای تنفس من افتاده ... زخمی شبیه غزل با طعم سیب ! تمام نفس کشیدنم قسطی شده ... نگران نباش ...
شهادت میدم که اگه تو نبودی و اگه سهم کلمه های بزرگ تو مثل آسمون و دریا و مهربونی نبود، نه بارونی در کار بود و نه رنگین کمونی ... به من حق بده سهم کلمه های تو رو توی هوای ابری کوچه، بین نگاهای منتظر همسایه ها تقسیم کنم و از گلها ؛ گلاب بگیرم ... اینطوری دلمو تسلا میدم ... نگاه کن باز بهونه میگیرم برای از تو نوشتن و گفتن ...
امروز به من حق بده که « شبنم و نمک » رو تکثیر کنم ... گفته بودم که « لیلا زده ها » همیشه سر بزیرند ... نگفته بودم ؟
« دوست دارم از حرفهایم عاشقانهای سبز شود که پر از باران باشد، ولی هیچ دلی را به باران نکشاند. »

